تبلیغات
آوای ققنوس

جانِ جهان

یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 17:50

نویسنده : حمید خدابخشی

تویی که جانِ جهانی ، جهان به نام تو باشد

هر آنچه عالم غیب ست ، عیان به کام تو باشد

 

تویی به عالم امکان ، که قبله ام بُدی ای جان

قسم که شاهیِ تو همچنان دوام تو باشد

 

میان ما و خودت پرده ای نهادی و لیکن

چنانکه پرده برافتد ، چه ها که رامِ تو باشد

 

کبوتر دل و جانم به عشق روی تو پرّد

چرا که ید تو نبــوَد ، به دورِ بام تو باشد

 

نظر به من نفکندی ، چرا که این دل عاشق

غلام حلقه به گوشِ تمام و تام تو باشد

 

به خاکــبوس تو افتم ، ستایشت بنمودم

به صدق گو که صلاتم ، فقط قیامِ تو باشد

 

گــرَم به دوزخ قهرت روانه سازیم اینک

بدانکه خواست فقط دل ، که همکلام تو باشد




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

طنز 2

جمعه 25 فروردین 1391 22:04

نویسنده : حمید خدابخشی

وندر طلب عـشـق تو دل داد کـنـد

وز دوریِ رویِ مـــاهِ تــو یـاد کـنـد

گویند که بـوی عـشـق آید ز نسیـم

نی بوی کباب و خر همی داغ کنند !




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 25 فروردین 1391 22:09

طنز 1 (!)

دوشنبه 14 فروردین 1391 17:03

نویسنده : حمید خدابخشی

دل را به دل شکـسته می بـاید بست

دل در پی صـد پیـاله می بـاید بست

 

چون جمع شوی به فصل نوروز به هم

سبزه گره ای به سبزه می بـاید بست !




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

مستی نوروز

سه شنبه 1 فروردین 1391 14:16

نویسنده : حمید خدابخشی

سال ، دیگر شد و ذوق و شعفم ناز کند

میرسد مژده که بنـد از تن من بــاز کند

 

دیوِ ظلـمت بشـد از هفت درِ عالم دور

بوی نوروز دو چشمم به جهان باز کند

 

میزند چرخ همی  باد صبا از سرِ شوق

گوشِ هر رهگـذری محرم هر راز کند

 

 هوشیاری که نسیمی کندش مست و خراب

خود به خود در همه جا سفرۀ دل باز کند

 

بر زمین سایۀ سروست و لب چشمۀ آب

سبز باشد چمنش ، هر که سفر ساز کند

 

ای خوش آندم که دلم پُر شود از صلح و صفا

تـا کـه بـا شـادیِ هـر آدمـی ، انـبـاز کــنــد

 

بوی نوروز رسیده ست و دلا خُـرده مگیر

سبز شو همچو بهاری که چه اعجاز کند !




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

مژده

شنبه 27 اسفند 1390 22:16

نویسنده : حمید خدابخشی

رسید مژده که آمد زمان وصل و لقا

به فصل سرد ولیکن به گرمی تن ها

 

به شکر میگذرانم که سهل واقع شد

به استجابت آن مویه ها و شیون ها

 

به رغم خیل حسودان دل سیه سیرت

پراکـنـَـد همـه جادوگران و ریمن ها

 

سپـاس گویم و شـکر ای نشـاط عالم غیب

که داده ای سر و سامان و کام و ایمن ها




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بی رمق

چهارشنبه 24 اسفند 1390 20:35

نویسنده : حمید خدابخشی

حس و حالم همه بر باد برفت ، آه از من
دردِ بی حوصلگی را چه کنم ؟ آه از من


کاش فریاد مرا بشنوی و گوش دهی
کین سیه بخت به خواب است و امان ، آه از من
.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بغض تلخ

چهارشنبه 24 اسفند 1390 19:05

نویسنده : حمید خدابخشی

دلـم گـره زده ی   زلف یار دل سنگ است

برای دیدن رویش چو غنچه دل تنگ است

 

امان که بُرقع نیانداخت ماه شیـدِ سپهر

که با وجود حجابش به عالمی رنگ است

 

اگـرچـه روی ، پریـچهـرگان عیـان نکننـد

به عکسِ روی تو عالم همیشه در جنگ است

 

تنم بخستم و توش و توان ز کف دادم

نظر بسوی ضعیفان فکندنش ننگ است

 

چو شَیب آمد و کم کم برفت عهد شباب

فراز عمر بشد در نشیب و پـا لنگ است

 

چـراغ زندگـی ام رو به خامُـشی بنهـاد

هنوز بغضِ گلویم به گردنم چنگ است




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

حسرت

یکشنبه 21 اسفند 1390 19:58

نویسنده : حمید خدابخشی

صبحست و آه میکشم از دست روزگار

دستت مزن به زخم دلِ زار و بی قرار

 

گرچه طلوع صبحِ دگر ، راست این جهان

ای وایِ من که شاد نگشتم بدین بهار

 

آرام نبـوَدَم ، که چه خونابه میخورم

در گوشه گوشه های خیالم مجو قرار

 

ای چرخ از چه دلخوشی ام را کنی تباه؟

دستم نمی رسد  که ز تـو ، برکنم دمـار

 

همچون خسی که بر لب دریا شود غریق

در اشک خود بغلتم و گردم چو شوره زار




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ذرّه

چهارشنبه 3 اسفند 1390 00:06

نویسنده : حمید خدابخشی

کاش اجزای وجودم همه در راه تو بود

نیستم من ، چه بُدم ، هر چه بوَد جاه تو بود

 

نازنینا زنـخـت نقطۀ لطفست و ملاح

ولی افسوس که بختم به ته چاه تو بود

 

منِ بی مایه اگر میلِ خیالی نکنم

کهربایی و عجب این دل من کاه تو بود

 

همچو من عاشق پاکیزه و معشوقه نواز

کی بود در صف خلقی که هواخواهِ تو بود

 

من بُدم از سر صدقم که دعا میکردم

هر سحر تیر دعایم سوی بدخواه تو بود

 

تا کجا باز روی ، فکر منِ سوخته باش

عاشق بی سروپا بین که به دلخواه تو بود

 

سرِ هر منزل اگر راه طلب گم بکنم

ای به رخ پرده کشیده ، گنهم راه تو بود




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

طـلـب

یکشنبه 16 بهمن 1390 20:29

نویسنده : حمید خدابخشی

بیا ساقی و جامم را ز تاکی پر کنون گردان ،

وز آن خونابه رنگم را چو آتش سرخگون گردان

 

بیا جامم پر از می کن چنان کاین کاسۀ مغزم

شود روزی پر از خاک و بدان جسمم برون گردان

 

اگر حالم میان ماض و مستـقبـل گرفتـارســت

میانه باز کن ، شور و شعف در اندرون گردان

 

میی ده تا ز غیر دوست هم شویم دو چشمم را

میان شـاهـد و مـا را پیاله حکم نـون گردان

 

اگر گردی به دل دارم ز حسرتهای دیروزم

خدایا رحمتی آخـرّ و فـالم بر کنون گردان




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بی دل

چهارشنبه 12 بهمن 1390 23:23

نویسنده : حمید خدابخشی

اگر تو چـاره نـداری کـه بـا تو پیـوستم

بنشکنی دل من تا در این جهان هستم

 

درخت سبـز وفـا آفـت اَلَـم بـرداشـت

عجب که در پی آنم چرا دلت خستم ؟

 

بگیر شـهـر وجودم ، تو قاهری شاها !

به تیر و خمّ کمندت قسم دلم دستم

 

اگر بسوی من آیی و دل به کف مانی

رها کنم همه جز تو ، به هرچه دل بستم

 

بیا به نزد من و دل به دل بده شاید

که دل اگرچه ندارم ، ولی به تن هستم




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خندۀ ناز

یکشنبه 9 بهمن 1390 18:27

نویسنده : حمید خدابخشی

خندۀ تو گره از ابروی ما بگشاید

چنگ در تار سیه زخمه بجا نگذارد

 

تیر عاشق کشت از جایگه کلّ زمین

خانه ای جز دل بیچارۀ ما نشناسد

 

بلبل شوق دلم پر زد و بر خاک افتاد

ترس از این دارمش هر دم ، که گلم پروازد

 

به امیدم همه شب تا سحرم باد صبا

خبری خوش ز تو آرد ، ز تو بی خود سازد

 

نقشه ی  کارگـه  مغز  خیالم  هر  شب

چشم شیدای تو را دید و به نقش اندازد

 

سخت دارد هوسی، رهزنِ عشقم هر شب

که بَـرَد بوسه وگرنه  به رهت سر بازد !




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

ساقی

دوشنبه 26 دی 1390 21:42

نویسنده : حمید خدابخشی

.

.

ساقی بیار باده که امروز ، روز توست

کم سهمم از جهان غم و مرهم به سوز توست

 

این را غنیمتی شمر ای جمع حاضران

جامی چنین بدست نداده ست و دست توست

 

خوش دار صحبت مِـی و آرام و هم کنون

فردا مجال نیست ، که اکنون کنون توست

 

خون میچکد ز نوشِ لب و نوش این لبان

کین جام صافیم ز صفا و صفـیّ توست

 

ساقی پیاله پر کن و کم پُرس این سؤال

فردا چه خواهدش شد و این حال ، حال توست

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

نیستــی

دوشنبه 26 دی 1390 21:08

نویسنده : حمید خدابخشی

کاش اجزای وجودم همه در راه تو بود

نیستم من ، چه بُـدم ، هر چه بود جاه تو بود

 

منِ بی مایه اگر میل خیالی نکنم

کهربایی و عجب این دل من کاه تو بود

 

نازنینا زِنخت نقطۀ لطفست و ملاح

ولی افسوس که بختم به ته چاه تو بود!

 

همچو من عاشق پاکیزه و معشوقه نواز

کی بود در صف خلقی که هواخواه تو بود؟

 

من بُدم از سر صدقم که دعا میکردم

هر سحر تیر دعایم سوی بدخواه تو بود

 

تا کجا باز روی فکر منِ سوخته باش

عاشق بی سر و پا بین که به دلخواه  تو بود

 

سرِ هر منزل اگر راه طلب گــم بـکـنـم

ای به رخ پرده کشیده ، گنهم راه تو بود  




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

کمان ابرو

جمعه 18 آذر 1390 19:36

نویسنده : حمید خدابخشی

 


بودش کمانِ ابرو و طاقش کمان نبود
بختـش بلنـد و پهنـۀ این آسـمان  نبود 

پنداری آن دو زلفِ شبَـق تا میان سرو
بر قامتش کشیده و شب همچو آن نبود

نرگس خمار کرده و با زخم  صد رقیب
با غیر سـر گشاده و بـا مــا زبـان نـبـود

مژگان حصار گشته و پلکش حجاب ما
نادیـده  رخ  بـتـابـد  و  بر ما  گـمان  نبود

جانم  ز دستِ  مستِ کمان ابرویی  ستان
کـز تیـر ناوکش  دل  من  در امان  نبود

افسوس میخورم  که چرا کشتـۀ غـمـم ؟
تیر قضا و بخت و قـدَر ایـن چـنـان نبود

فی الجمله  در نیاز کشد  آخرش  مرا
کس بس به جان بی قـدَر من ضمان نبود

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 28 دی 1390 21:28



تعداد کل صفحات : 2 1 2